تبليغاتX
به يقين يوسف ما آمدني است
توبه

چه قدربیگانه شده ایم وچه قدرازخود واقعیمان دورشده ایم. ازرازی که درخلقت ما بود دورافتادیم ورفتیم به سوی ناکجا آبادی که خود مجهولمان برای ما ساخت وخوش وسرکیف درخوابی که مارابا خودبرد. گاه بیدارشدن نمی دانم کی می رسد تا من رانهیبی بزند وگران خواب بی مقداررابشکند وآن لحظه ی رویایی فرارسد که به پیشوازراهی نوبروم وبیابم منیت واقعی خویش را.

بارها وبارها برای خود حدیث نفس کردم وامام حی خود راشاهد گرفتم که برگردم وبسازم خویش راودورمانم ازجهالتی که جزلکه ی سیاهی برروشنای ضمیر چیزی برای من به ارمغان نخواهدآورد.

نمی دانم این ندای توبه واقعی وازسرصدق ومردانگی کی بلند خواهد شد تا مرابه ساحل بحرمعارف الهی برساند ومرا ازدقایق آن لبریزکند وبنوشاد ازکوثرمواج علوم عصمتیه.

هرروزعهدی و هرروزشکستنی نودرپیشگاه عظمتی نافهم . نمی دانم این رشته به کدامین منزل ختم خواهدشد؛ ولی ای کاش کمی برسرپیمان خویش با اومی ماندم وتنهایی غربت اورابیش ازاین با نکبتی اعمالم شلوغ نمی کردم. خود خوب می داند که می خواهم، اما خواستنی که اراده ی درپیش آن ، لرزان است وجزبا مدد الهیه ی او نمی توان برسرپیمان بود که راه بسی سخت وناهمگون است.

حرف بسیاروشرمندگی امان ازگفتن بریده است که واگویه کردن آن  ، جزمرهمی برزخم دل پریشان نیست که خود واقف است وآگه، که ملقب است به صاحب زمان وملک نیزدرکف باکفایتش بر مدارانتظاراومی گردد.

می خواهم وزود یادم می رود که چه خواستم ، ومشغول بازی های بزرگسالی می شوم که به راستی  همه ی مادرجای  نابه جای خویش خوب بازی می کنیم وبرد وباختها رابین خود تاراج می کنیم.

حرف دلی بود که آمد ودنباله ی آن را نمی گیرم که خود خجل وشرمسارم ازگفته های خویش . ولی دل خوشم که کرمی دارد به مانندی بی نظیرکه وصفش درزبان وقلم الکــــن است . گفتن فروخفتن دردی است که حاد می شود والاحدیث نفسی است تکراری که تکرارش جزشرمندگی چـــــیزی نیست ولی التفات اورا به غلیان می آورد که همانا اوبه خویش وبزرگی خویش می نگرد نه به تاریکی من.                                                 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط احسان |

 
onLoad and onUnload Example