تا اين سخن پيامبرراشنيدند كه هركدام ازشما اگرخواسته اي دارد بگويد تا به اذن الهي به اجابت برسانم ، يكباره به ياد خواسته هايي افتادند كه هميشه برايش نقشه هاي زيادي كشيده بودند اما به سرانجامي نرسيده بود. دل در دلشان نبود. فكرش رابكن ، خواسته اي داشته باشي و پيامبرخدا ضمانت استجابت آن را بدهد. به همديگرنگاه مي كردند و نميدانستند كدام يك ازخواسته هايشان راعرضه كنند. ازميان آنهمه آرزو كه هميشه در اوهام خويش مي ساختند و رسيدن به آن را درخواب هم نمي ديدند بايد يكي را دست چين كرده و بر زبان جاري می کردند تارحمت للعالمين با دعاي خويش كه به درگاه حق مي كند به اذن خدا آن را اجابت كند. مانده بودند چه بگويند ، اما بايد مي گفتند كه به هرحال فرصتي بود كه تنها براي ايشان فراهم شده بود. هيچ كس نمي خواست اولين شروع كننده باشد. خب معلوم است ديگر، آخرين نفرهميشه بهترين انتخاب را مي تواند داشته باشد ، چرا كه همه اقوال راشنيده و مي تواند بهترين انتخاب راداشته باشد . چه بسا آرزويي كه كس ديگر مي كند وتازه تو ، به فكر آن مي افتي و مي گويي اين یکی بهتراست كه بخواهم و چه خوب شد خواسته خويش برزبان نراندم . اما بايد از يكي شروع ميشد. يكي مركبي خوب خواست و ديگري ثروت و آن يكي همسري زيبا رو و ديگري باغي سرسبز و خلاصه هركس خواسته اي خدمت رسول خدا عرضه داشت. وقتي همه يك به يك خواسته خويش را گفتند ، سرآخـــر پیامبرعرضه داشت كه اگراويس اينجا بود او چيز ديگر مي خواست. همه مانده بودند كه اين چه كلامي بود كه پيامبربر زبان راند. مدينه كجا و اويس كجا ؟ خواسته اويس چه بود كه آنها ازآن غافل بوده و ازقلم انداخته بودند.
*****************
حالا اويس مقيم مدينه بود . اما چه مدينه اي ! شهري كه ديگرمحبوب اويس را درخود نمی دید . آن يكبار هم كه براي ديدن يارمهربان خويش آمده بود محبوب خويش را درشهر نايافته و چون به مادر خود قول داده بود كه به موقع برگردد ، اطاعت امرمادر را واجب شمرده و دوباره بارسفربسته و به ديار خويش برگشته بود. حالا اويس بود و سوالي كه ساليان سال براي عده اي ازصحابه برجاي مانده بود. قضيه را براي اويس مطرح كردند . اويس با حرارتي خاص گفت شما چه از پيامبر خواستيد ؟ آنها نيز يك به يك خواسته هايي كه نزد پيامبرعرضه داشته بودند بيان كردند. ناگهان سكوتي برمجلس حاكم شد. انگار هنوز اويس منتظر شنيدن كلامي بود. اما ديگرحرفي براي گفتن نبود و صحابه همه حرفهاي خويش را زده بودند. اويس سربه زير افكنده بود و به تعمقي شگرف فرورفته بود. بعد ازمدتي سر برداشت و صحابه نيزمنتظر شنيدن پاسخی ازاویس . او گفت شما چطور ياراني هستيد كه خواسته هايی محدود شما را احاطه كرده و ازخواسته اي بزرگ كه همه آرزوها را دربرمي گرفت غافل شديد. اويس گفت از شما يك نفريكي پيدا نشد تا ازخدا بخواهد پيامبرتان را زنده نگهدارد كه اگر او باشد نعمت تمام است و شما هم متنعم به بهترين نعمت الهي . اگراو باشد خيرو بركت فراگير است. او گفت اگرمن بودم مي خواستم كه خدا پيامبرش رابراي ما نگهدارد تا درپناه آن رحمت واسعه الهي روزگاز گذران كنيم. كلام اويس بود و افسوس كساني که هنوز درالفباي معرفت و محبت مانده اند اما ادعایشان ...
*****************
و کلام همینجا بماند که قصدم حدیث نفسی بود که باشما رفیقان همراه خودم داشته باشم که ما نیز در گرو همین خیالات و اوهام به سر می بریم. آیا دوست داشتن ما نیز از جنس محبت اویسیان دیار محبت است . آنانی که درداد و ستد محبت ، همه چیزرا سند به نام دوست زده اند و از منیت و خود محوری ها گذشته و به مرحله رضا رسیده اند. اویس چگونه بود و چگونه می اندیشید . اوحتی نوع نگاهش ازجنس دیگری بود . وقتی منیت ازمیان برود دیگر خودی نمی ماند که برایش آرزوها کند که اگرهم خواسته ای هم هست برای او و درراستای رضایت و محبت وکسب معرفت یار است. از این داستانها و دانستنیها تا دلتان بخواهد می دانم و می دانید، ولی حیف که ازشنیدن فراتر نمی رود و در عمل افتادگانی بیش نیستیم. ما او را می خواهیم ولی خواستنی که استجابت خواسته ما بکند و تازه وقتی به کام دل میرسیم یادمان می رود که نعمت ازچه گذری و به چه واسطه ای به مارسیده است. اویس فانی محبت شده بود و درمحضر او خودی نمی دید که ادعایی کند. او همه چیز را برای او می خواست که دنیا و آخرت همه بهشت است اگراو باشد که همانا بهشت خود اوست و وقتی درمحضر اویی گویی در بهشت متنعمی و بس.
هميشه اول سال جديد براي آنهايي كه به فكرتغييرو تحول درزندگي خويش هستند و به آن لحظه جادويي زندگي خود انديشه مي كنند ، تا ازبسترهميشگي برون آمده و پيله تكـــــرارهاي بي خاصيت خويش راشكسته و ازدريچه اي تازه به دنياي درون و برون خويش بنگرند، لحظه باشكوهي است. آري ، هميشه به آن فكرخوب ومقدس مي افتيم كه بايد ازگذشته ها درس گرفت و تجربه ها را سرمايه اي دانست براي فردايي بهتر. انسان متفكرِخيرخواهِ خود و ديگران، اينگونه مي انديشد. درلحظاتي كه مي داند تا دقايقي چند ، سال تحويل شده و شماره انداززمانه برارقام سالها خواهد افزود ، به دنياي گذشته خود سيري كرده و از عهد و پيمانهايي كه با خدا و خويشتن برسرتغييرات شگرف درزندگي داشته ياد مي كند. هميشه بين اين دو مرزگذشته و آينده تصوراتي داريم براي روزهايي خواستني ودست يافتني تا مرهمي باشيم براي فرصتهايي كه داشتيم و نكرديم وخود راتسكين مي دهيم به دواي جبران مافات. انسان هميشه درحسرت زمانهاي از خاطررفته خويش است كه چطور درجولان غفلت و كسلي و شايد مصلحت جويي هاي بي هنگام ، زمانه خويش را برباد داده است. وقت و نيرويي كه مي توانست بربال خواسته هاي منطقي و بنيادين سوارشود و او را تا مرز ارضاي روحي و فكري و عقيدتي پيش برد و او تسكين يابد به اين منظر كه آنچه درتوان داشته با نيروي توكل و اعتماد ، به كارزده و درمحضر وجدان سربلند و سرافراز باشد. لحظه عجيبي است. به خود مي نگري و به خواسته ها و آرزوها و قولهايي كه داده اي اما عمل نكرده اي . به حرفهايي كه با خود زدي وعهدي كه بستي تا از امروزكس ديگري شوي ، سرشار ازخواسته هاي منطقي. بيان مشكل است ، اما انسانها به دنبال لحظاتي شگرف هستند تا وعده هاي عمل نكرده خويش راعهدي دوباره بندند و براي خود نقطه شروعي دوباره بيابند تا دوباره خودي ديگر شوند آنگونه كه مي پندارند. گذشته را و همه لحظات شگرف تحول را مرورمي كني و گاه تو را غم مي گيرد كه تا به كي؟ كي اين رشته تكرار ازهم مي گسلد و تو رامي يابد آنگونه كه مي جويي . گذشته را بازپرسي مي كني و باز هيچ نمي جويي جز دقايقي كه مفت بر باد داده اي. چشم به آسمان مي دوزي و هيچ نمي گويي و فقط ترسيم مي كني گذشته را و عهدهاي خويش را و غفلتها را و هرآنچه خود مي داني و...
به ياد مي آوري سالياني كه گذشت و تو هر بار درلحظه انقلاب خويشتني تا نوشوي و تازه شوي و دوباره شوي و متولد شوي و هرآنچه دست وپاگيرتوست دوربريزي و بيابي و وجدان كني آنچه به دنبالش بوده اي . اما به خود كه مي آيي تاريخ چيز ديگري است. تو هستي و هزارآرزوي به اوهام نشسته. تفكري عميق تمام وجودت رادربرمي گيرد ، انديشه مي كني و سخت درگيروداربايدها و نبايدهاي گذشته خويشي . آنجايي كه اي كاش ها و افسوس ها كه ديگرهيچ ثمري براي تو نخواهند داشت ، لحظاتي ذهن تورا مي ربايند و مي برند تا مرز دلواپسي ها و دلشكستگيها. مرورمي كني و تعمق و كنجكاويهايي كه ديگربراي تو سودي ندارد.
اما باز هم اين لحظه لحظه ديگراست. اين بارنيزتو هستي و رويايي كه مي تواند اين باربراي توباشد. توهستي و اميدي كه هميشه ايام تورا روبه جلو فرا مي خواند. بازهم زمزمه حول حالنا براي تو تازگي دارد. اين بار لحظه تحويلِ دوباره نوشدن توست. چه كارداري كه گذشته چه بود و چه گذشت و افسوس تورا چه سودي؟ توهستي و هزاران آرزوي بربادرفته ، اما اين لحظه ، لحظه قدسي توست. دوباره مشتهايت گره شده از اراده تو رو به سوي آسمان بازمي شود و آنگاه نگاه آبي آسمان است و نگاه يارمهرباني كه تو را مي نگرد. همه به لب زمزمه دارند وتو چرا ازاين قافله عقب بماني . توبخواه كه هزينه آن دلي شكسته ازسردلسوزي است كه به گذشته ها نهيب مي زند و هميشه سردرگريبان شرمندگي دارد. اما چه كنيم؟ چه مي توانيم بكنيم؟ ما هستيم دو روزه ايامي كه گاه و بيگاه بين غفلت و انابه مي گذرد. ماييم واحوالاتي كه مختص خودمان است و بس. حالا لحظه توست و لحظه اي كه تدبيرگركس ديگري است . تو خود را بسپار و ديگرهيچ مگوي . توخود را رها كن دردشت توكل واعتماد تا به سرمنزل احسن الحال مشايعت شوي. من كاري ديگرنمي دانم جزعهدي كه هميشه مي بندم و... اما عيبي نيست كه هميشه به اميد دوباره بودن و تولدي نوين به فردامي رويم واين خود قدمي است براي احسن حال.
اما احسن حال من كجا و احسن حال عالم كجا ؟ اي واي ازاين زمانه دون .احسن حــــــــــــــال نمي شود مگركه اوبيايد. اما دلخـــــــوشيم به آمدنش . شايد انقـــــــلاب دروني مقدمه اي باشد براي آمدنش.