مبعث مبارك
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط احسان
|
هياهو
دوران پرهیاهویی است وانسان چه زود یادش می رود خوبیها را و یادش می رود که چه قراری دارد و برای چه آمده است . طوفان زمانه و هیاهوهای ساختگیمان بربادمان می دهد و دراوهام ذهن فراموشکارمان غوطه می خوریم و می رویم و انگارنه انگارکه وعده ای داریم . چرخ می خوریم و چرخ می خوریم و باکمان نیست زمانه درکدامین پستوی فراموشی ما را اسکان می دهد. خلاصتان کنم که انسانهای الکی خوشی هستیم و به دستْ ساخته های خود و دیگران مشغول و سرخوشیم .اعتبارمان را ازدست داده ایم و نمی دانیم که گوهر وجودیمان چه بهایی دارد و ارزان می فروشیم این گرانْ گوهر وجود را .دست برروی کدامین زخم زمانه بگذارم که فریاد کند درد ازخویش بیگــــــانه بودن را و یادآورشوم که خلاص نمی شویم و رها نمی کنیم این مرغ درقفس را که پری به پرواز دهد و برود تا آشیان دوست و خبری آورد که یارسفرکرده درکدامین چاله ی غربت و تنهایی سکنی گزیده و به گوش جان بشنود و دریابد که یارغایب از نظر به درگاه دوست ازدست دوستان و رفیقان شکـــــــوه ای مهربانانه دارد که خدایا اینان دوستان منند که غافل شده اند و خویش رافراموش کرده اند که اگراینگونه نبود مرا که چشمه ساررحمت و فضل و بخشش و احسان تو هستم را ازخاطر نمی بردند و استغاثه می کند که بگذر از ایشان که خصلت انسانی همین است که نعمت را نشناخته مصرف کند و ازکناربانی نعمت بگذرد .وجالب آنکه هرچه از دوست رسد نعمت است و برای ما آسایشی عظیم ، ولی هزار و صدهزار حیف که ما در فراموشخانه خویش اقامتی دائم گزیده ایم و بنای هجران از پوسته به خود پیوسته خویش نداریم.وای که چه دل پردردی دارد این زمــــــــانه . فغــــــان وناله اش گوش فلک را کرکرده و اگر خوب گوش فرا دهی ناله های هزارساله را هر روز ندبه می کند و زیرلب زمزمه ای مرموز دارد.چه قـــــــــدر به خود مشغولیم و زندگی راچه مفت سردست گرفته و چوب حراج به آن زده ایم وبی خیال و فارق البال ازآنچه بایدمان ، به دو روزه ی این ظلمت کده دل خوش نموده ایم.

اسباب بازی های ساخته خودمان حالا امیر قافله زندگیمان شده اند و هرناکجا آبادی که بخواهند این تن رنجور ازدرد بایدهای ساختگی را به دنبال خود می كشند و باکی نداریم که این قافله عمرعجب می گذرد.ساعتها و روزهایمان را پای خیالات به هم پیچیده و اوهامْ برانگیزخودیهای ناخودی و ناخودیهای از خود گریز پیمانه می کنیم و می شنویم و می بینیم و می خوانیم آنچه دیگران بگویند و بخواهند و توگویی افساراختیار ازدست ما گریزان است و دیگراراده خود آگاهی برای ماباقی نمانده است تا فکری کنیم و برای خویشتن خویش دنیایی بسازیم آنگونه که این تن ودیعه ایی ، لایق بلافصل آن است. اما چه سود که خواب خرگوشی امانمان نمی دهد و دنیا رقص کنان ما را مسحور خویش کرده و نمی دانیم که درحال بازی خوردنیم . وبازیمان می دهد آنگونه که دست تو را برای هرحرکتی و جنبشی درخور، روشده می داند و توبا این منوال بازنده همیشه ایامی .نگاهم خیره به آدمهای کوچه و خیابان است و ذهن حــــــــیران من درگیرکلماتی که می آیند و می روند و می خواهند که مرا درسطوربه هم پیوسته کلمات با دستی روشده تحویل آیینه های قدی آویزان درتاریخ نمایند. نگاهم به آسمان خیره می ماند و بغضی سنگین تمام وجودم را احاطه می کند و حسی گنگ و غریب و نامفهوم مراکشان کشان به سمت جایی دوردست پرتاب می کند و تا به خود آیم آسمان دلم را بارانی می کند و راهی دیگر را برايم بازمی کند و به مانند خواب که هرلحظه به شکلی و صورتی نامفهوم ولی بامعانی مختلف تو را ازجایی به جایی حـــــــــواله می دهد و گويي مسافری می شوی خانه به دوش که هردیدارش تجربه ای کهن و صافی ده دل است.خیلی حرف دارم که برایتان بگویم و واگویه کنم آشوب دل نگران خویش را. اما چه کنم که جایی باید کلام را برخلاف خواسته ات قطع کنی و بگویی که واگویه ای بود ازدل آشوب زمانه پرفتنه تا آرام شوی و بازآماده شوی برای زمانی دیگرتا درد دلی کنی با دوستان و رفیقان راه که تو را می فهمند و باتو راز دل می گویند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط احسان
|