جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد
ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد
بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم
مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد
شاید این باغچه ده قرن به استقبالت
فرش گسترده و در دست گلایل دارد
تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز
می خرم از پسرک هر چه تفال دارد
یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت
یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد
هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها
تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...
(سیدحمیدرضابرقعی)
بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد
دعا کبوتر عشق است وبال وپر دارد
بخوان دعای فرج را وعافیت بطلب
که روزگار بسی فتنه زیر سر دارد
بخوان دعای فرج را ونا امید مباش
بهشت پاک اجابت هزار در دارد
بخوان دعای فرج را که صبج نزدیک است
خدای را شب یلدای غم سحردارد
بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال
مسافر دل ما نیت سفر دارد
بخوان دعای فرج را که یوسف زهرا
زپشت پرده غیبت به ما نظر دارد
بخوان دعای فرج را که دست مهر خدا
حجاب غیبت از آن روی ماه بر دارد
به بهانه خواندن خطبه شقشقیه مولا:
وقتی که بر منبروعظ
آتش دل می سرود
وحرفی ازسردرد
ندبه می کرد
گویی که پیکره غم را
ازقامت مردان ایمانی
تراشه می داد
وزخم دل
کهنه گی یک مصیبت دائم داشت
وسوره شقشقیه
مدام نازل می شد
وچه شگفت آور
خاموش شد
وساکت ماند
که حدیث نفس
شعله ای بود
که رفت
ودیگر
نخواند مردواعظ
شقاوت زمان را
وچه قدردلت می سوزد
ازنامه نابهنگام مردکوفی.
عمریست که ازحضوراوجا ماندیم
درغربت سرد خویش تنها ماندیم
اومنتـــــــظرماست که ما برگردیم
ماییم که درغربت کـــــبری ماندیم
علی(ع) مانده بودوچاه وتنهایی بی فاطمه(س)
اما امشب چاه ماندو تنهایی بی علی(ع)
ورفت بغض چاه تا انتهای بی کسی وغربت
وشاه لافتی
دربساط به خون نشسته خویش
انتظارفاطمه(س) رامی کشد
وفاطمه(س) به استقبال آمده باقامتی ....
امشب شبی دیگراست
شب یتیمی انسانیت
درفراق مردی ازجنس هرچه خوبی که بدانی وندانی
واشک خلاصه هرچه ناگفتی های رمزآلود این مصیبت است
صبرکلمه مقدسی است
برای حسنین(ع) وزینبین(س)
جایی که همه چیز روی سرت هوارمی شود
خداصبرتان دهد
ای شکیبا فرزندان نسل آدم.
به تولاي مرتضي گــــــل مارا سرشتند ازاول برطالع ماعلـــــــي مولا نوشتند
حوروملك كل فلك همه دربند حـــيدر سيدتي يا فاطــــمه شده سربرندحيدر
كنج معراج عرشيان طرفت العين حيدر سرمه چشم عرشيان خاك نعلين حيدر
پناه هرطفل يتيم شده آغـــــوش حيدر كيسه نان گـــريه كن پينه دوش حيدر
هل اتــــــــــي آفريده برق انگشترتو شده ميرآب نخل دين خون فرق سرتو
اي كه زده ازلب تو گل غربت شكــوفه پرشده ازدرددلت ســــــينه چاه كوفه
عرش ايزد مشتري گردخاك مـــزارت تيغ يلهاي عالمين نوكرذوالفــــــقارت
برده دل ازدل بهشت صحن ايوان طلايي تانگيرم اذن نجف نميشم كربـــــلايي
جان ازصلوات جاودان می گردد
خورشیدصفت گردجهان می گردد
هرکس که به کهربای احمد پیوست
مجذوب امیرمــــــــومنان می گردد
من خدایی بااین شعربه قول معروف حالی کردم شاید شماهم فیض ببرید.
بیا که بی تو صدایم به هیچ جا نرسد
کسی به داد دل بی پناه ما نرسد
اگر چه فصل گل آمد ولی نه باور کن
بهار بی تو به گلواژه صفا نرسد
غریب وار به یک گوشه فکر میکردم
چه میشود اگر آن یار آشنا نرسد
زمانه بر سر جنگ است و ظلم وخونریزی
کسی به جز تو به فریاد شیعه ها نرسد
دعا کن ای گل زهرا که صدمه ای دیگر
به کاظمین و نجف یا به سامرا نرسد
هزار بمب به فرق سرم فرو ریزد
خراش ناخنی اما به کربلا نرسد
(امیرحسین میرحسینی)
تو می روی و دیده ی من مانده به راهت
ای ماه سفر کرده خدا پشت و پناهت
ای روشنی دیده سفر کردی و دارم
از اشک روان آینه ای بر سر راهت
(م.سرشک)
ازاونجایی که تعدادی ازدوستان ازمن خواسته بودندکه ازنوشته های خودم هم دروبلاگ استفاده کنم این شعرروبه همه شمامنتظران تقدیم می کنم
قاموس تو
ازجنس خیالی دیگراست
که تنها
وفقط تنها
درچشم خیال انگیزتومی روید
شریعة شطّ پرزشوکت کلام تو
گفتمان فهم متضادی
ازدنیای پیچ درپوچ انسانیت مدرن است
فاصله
دردزمانه های دیرهنگام است
وهجران
غزل سربه مهرادبیات شب گردی تو
قصة ناتمام ما
به توختم به خیر می شود
که قامت آسمانی
نه
کهکشانی تو
نه
نمی دانم تو
سرانجام فصل غربت بشریت نوین
اما
خسته ازنامهربانیهاست
تا كي درانتـظـارتوشب راسحـــركنم شب تاسحـــربيادرخت ناله سركنــــم
ايغايب ازنظرنظــــري كن بحال من تاچندسيل اشك روان از بصركنـــــــم
چشمــم براه وحال تباه والم فـزون ازهجــرت ارتزاق بخــون جگر كنـــــم
بگذشت عمرو راه وصال تو طي نشد آياشودكه بررخ خوبــت نظركنــــــــم
اندرهواي فيض لقـــاي تو روزو شب خـودراقرين محنت ورنج وخطـركنــــم
اي فيض بخش عالـم امكان عنايتي كن تادرآستــان جلالـت گذركنـــــــم
درهركجا تويي چه برضوي چه ذيـطوي منـت گذار تاكه بسويت سفـركنــــم
دست مرابگــــير كه ازپافتــــاده ام باشد كه درره توفــداجـان وسركنـــم
حيرانم ولقاي تو مي خواهم اي حبيب خود آگهي به آنكه سخن مختصر كنم
ديوان حيران :علامه سيد حسن ميرجهاني
حوالي شعر
شبي ستارة چشمش ظهورخواهدكرد
مرازغربت اين كوچه دورخواهدكرد
طلوع مي كندازسمت آسمان مردي
نگاه پنجره را غرق نور خواهدكرد

هزارپنجره آوازسبزوشورانگيز
نثاراين نفس سوت وكورخواهدكرد
وواژه هاي پرازانتظارمي دانند
كه ازحوالي شعرم عبور خواهدكرد
مي آيدازدل ويرانه هاي شب مردي
كه جاي پاي خدارامرورخواهدكرد