هميشه اول سال جديد براي آنهايي كه به فكرتغييرو تحول درزندگي خويش هستند و به آن لحظه جادويي زندگي خود انديشه مي كنند ، تا ازبسترهميشگي برون آمده و پيله تكـــــرارهاي بي خاصيت خويش راشكسته و ازدريچه اي تازه به دنياي درون و برون خويش بنگرند، لحظه باشكوهي است. آري ، هميشه به آن فكرخوب ومقدس مي افتيم كه بايد ازگذشته ها درس گرفت و تجربه ها را سرمايه اي دانست براي فردايي بهتر. انسان متفكرِخيرخواهِ خود و ديگران، اينگونه مي انديشد. درلحظاتي كه مي داند تا دقايقي چند ، سال تحويل شده و شماره انداززمانه برارقام سالها خواهد افزود ، به دنياي گذشته خود سيري كرده و از عهد و پيمانهايي كه با خدا و خويشتن برسرتغييرات شگرف درزندگي داشته ياد مي كند. هميشه بين اين دو مرزگذشته و آينده تصوراتي داريم براي روزهايي خواستني ودست يافتني تا مرهمي باشيم براي فرصتهايي كه داشتيم و نكرديم وخود راتسكين مي دهيم به دواي جبران مافات. انسان هميشه درحسرت زمانهاي از خاطررفته خويش است كه چطور درجولان غفلت و كسلي و شايد مصلحت جويي هاي بي هنگام ، زمانه خويش را برباد داده است. وقت و نيرويي كه مي توانست بربال خواسته هاي منطقي و بنيادين سوارشود و او را تا مرز ارضاي روحي و فكري و عقيدتي پيش برد و او تسكين يابد به اين منظر كه آنچه درتوان داشته با نيروي توكل و اعتماد ، به كارزده و درمحضر وجدان سربلند و سرافراز باشد. لحظه عجيبي است. به خود مي نگري و به خواسته ها و آرزوها و قولهايي كه داده اي اما عمل نكرده اي . به حرفهايي كه با خود زدي وعهدي كه بستي تا از امروزكس ديگري شوي ، سرشار ازخواسته هاي منطقي. بيان مشكل است ، اما انسانها به دنبال لحظاتي شگرف هستند تا وعده هاي عمل نكرده خويش راعهدي دوباره بندند و براي خود نقطه شروعي دوباره بيابند تا دوباره خودي ديگر شوند آنگونه كه مي پندارند. گذشته را و همه لحظات شگرف تحول را مرورمي كني و گاه تو را غم مي گيرد كه تا به كي؟ كي اين رشته تكرار ازهم مي گسلد و تو رامي يابد آنگونه كه مي جويي . گذشته را بازپرسي مي كني و باز هيچ نمي جويي جز دقايقي كه مفت بر باد داده اي. چشم به آسمان مي دوزي و هيچ نمي گويي و فقط ترسيم مي كني گذشته را و عهدهاي خويش را و غفلتها را و هرآنچه خود مي داني و...
به ياد مي آوري سالياني كه گذشت و تو هر بار درلحظه انقلاب خويشتني تا نوشوي و تازه شوي و دوباره شوي و متولد شوي و هرآنچه دست وپاگيرتوست دوربريزي و بيابي و وجدان كني آنچه به دنبالش بوده اي . اما به خود كه مي آيي تاريخ چيز ديگري است. تو هستي و هزارآرزوي به اوهام نشسته. تفكري عميق تمام وجودت رادربرمي گيرد ، انديشه مي كني و سخت درگيروداربايدها و نبايدهاي گذشته خويشي . آنجايي كه اي كاش ها و افسوس ها كه ديگرهيچ ثمري براي تو نخواهند داشت ، لحظاتي ذهن تورا مي ربايند و مي برند تا مرز دلواپسي ها و دلشكستگيها. مرورمي كني و تعمق و كنجكاويهايي كه ديگربراي تو سودي ندارد.
اما باز هم اين لحظه لحظه ديگراست. اين بارنيزتو هستي و رويايي كه مي تواند اين باربراي توباشد. توهستي و اميدي كه هميشه ايام تورا روبه جلو فرا مي خواند. بازهم زمزمه حول حالنا براي تو تازگي دارد. اين بار لحظه تحويلِ دوباره نوشدن توست. چه كارداري كه گذشته چه بود و چه گذشت و افسوس تورا چه سودي؟ توهستي و هزاران آرزوي بربادرفته ، اما اين لحظه ، لحظه قدسي توست. دوباره مشتهايت گره شده از اراده تو رو به سوي آسمان بازمي شود و آنگاه نگاه آبي آسمان است و نگاه يارمهرباني كه تو را مي نگرد. همه به لب زمزمه دارند وتو چرا ازاين قافله عقب بماني . توبخواه كه هزينه آن دلي شكسته ازسردلسوزي است كه به گذشته ها نهيب مي زند و هميشه سردرگريبان شرمندگي دارد. اما چه كنيم؟ چه مي توانيم بكنيم؟ ما هستيم دو روزه ايامي كه گاه و بيگاه بين غفلت و انابه مي گذرد. ماييم واحوالاتي كه مختص خودمان است و بس. حالا لحظه توست و لحظه اي كه تدبيرگركس ديگري است . تو خود را بسپار و ديگرهيچ مگوي . توخود را رها كن دردشت توكل واعتماد تا به سرمنزل احسن الحال مشايعت شوي. من كاري ديگرنمي دانم جزعهدي كه هميشه مي بندم و... اما عيبي نيست كه هميشه به اميد دوباره بودن و تولدي نوين به فردامي رويم واين خود قدمي است براي احسن حال.
اما احسن حال من كجا و احسن حال عالم كجا ؟ اي واي ازاين زمانه دون .احسن حــــــــــــــال نمي شود مگركه اوبيايد. اما دلخـــــــوشيم به آمدنش . شايد انقـــــــلاب دروني مقدمه اي باشد براي آمدنش.