از جنسی دیگر
یادمه که از قدیم علاقه خیلی وافری به شعر و سرود و مداحی داشتم و این شوق و ذوق وقتی به اهل بیت (علیهم السلام) می رسید به مراتب بیشتر نمود پیدا می کرد و با اشعارمدحی اهل بیت (علیهم السلام) بسیار سر ذوق می آمدم و چنان لذتی به من دست میداد که بیان آن به زبان و قلم قطعا ناممکن خواهد بود. شور و شعفی که پیدا می کنم و لذتی که نصیبم می شود را ، مدیون خود این خاندان می دانم و بس . شاید لفظ مستی زیبا نباشد و دور ازشان اهل بیت (علیهم السلام) باشد ، ولی اجازه می خواهم این عبارت را به خاطر تقریب به ذهن به کار برم و بگویم اشعارنابی که استماع می کنم و می خوانم ، مرا مست حضوری می کند که نمی توانم معنای این حضور و شور و شعف را بیان کنم . شوقی که همه و همه از محبت و ولایت سرچشمه می گیرد و درآن لحظه احساس دلبستگی بیشتر و حضوری عاطفی تر درمحضر ایشان به انسان عطا می کند . حسی غریب و ممتاز که دوست داری آن را برای همه اهل معنا فریاد کنی و ایشان را درلذت خود شریک کنی و حالتی که از این جذبه روحانی به تو دست می دهد را برای آنان به اشتراک بگذاری.(چه کنم هرچه کنم حل نشود مشکل من)
چند روز پیش شعری زیبا از آقای علی اکبرلطیفیان خواندم و به قدری این شعر به دلم نشست که آن را به سرعت حفظ کردم و هرجا دوستان اهل معرفت را می دیدم به یمن همان نعمت برایشان قرائت می کردم . یکی ازآنها پدر عزیزم است که وقتی به خانه ایشان رفتم همان اول این شعر را خواندم و هر چه به آخر شعر می رسیدم حال پدر متغیر می گشت و درآخر نیز اشک امانش نداد .اشکی که از محبت او به این خاندان سرچشمه می گرفت .( شاید این حرفها و توصیفات از افرادی که لذتشان از این سنخ است برای افرادی که از این حال وهوا به دور هستند عجیب به نظرآید، اما چه کنیم که همین است و عده ای لذتشان را درجایی یافته اند که با تمام لذات دیگر عالم متفاوت است ). پدرم هم همانجا دست به کار شد و از من خواست تا شعر را دوباره بخوانم و ایشان هم آن را نوشتند و فرمودند که امشب با رفقای هم دل جمعی دارند و قصد کردند تا برای آنها این شعر را بخوانند.
همه نوشته ام برای این مطلب بود که وقتی پدرم را منقلب از شنیدن شعر دیدم و اشکی که سرمایه اش بود درچشمانش حلقه زده بود را نظاره کردم به این مطلب متوجه شدم که خدا بسیار به ما لطف و مرحمت فرموده که قلوب ما را متوجه این خاندان نموده و ما را با ایشان آشنا کرده و بذر محبت و ولایت این انوارمقدسه را در دل و جان ما نهاده است. کمی فکر کنید جایی به دنیا می آمدید که امامان مهربانی که معلمان بشریت درتمامی زمینه ها هستند را نمی شناختید . عاشورا می آمد و می رفت و ما بی معرفت نسبت به آن ُ روزگار می گذراندیم . نیمه شعبان را درک نمی کردیم . اصلا نمی دانستیم امیرالمونین و زهرایی (صلوات الله علیهم اجمعین) هست و...
حتما متوجه منظورم شده اید که چه می خواهم بیان کنم . خلاصه گویی کردم و الا باب سخن در این باب گشوده است و هرچه بگوییم کم است.
نعمت آشنایی با این خاندان را چگونه می توان شکر به جا آورد . کدامین دین و مرام و مسلک را می توان پیدا کرد که یکی همچون پیشوایان ما حتی در هزاران درجه پایین تر را داشته باشند . دلت معطوف است به سوی ایشان و تو اینان را که محبوبین درگاه حضرت حق هستند دوست داری و آنها را مراد خود می دانی و اگر خطایی هم می کنی نه از سرعناد و لجبازی بلکه از سر قصور و ضعف نفس است. شکر نعمت ولایت و محبت را نمی توان احصا کرد اما می توان با اعمالی که مرضی رضای آن خاندان می باشد گوشه ای ازاین نعمت عظمی را شکر به جا آورد.
دوست مهربان به وبلاگ خوش آمدید.دیدم هرکس به کاری سرگرم وازبهرکاری می نویسداماکسان اندکی ازاینهمه هیاهواوراطلب می کنند.غربت اوزخمه ای به دلم بود.برای همین کارکوچکی تقدیم یوسف فاطمه کردم امیدکه موردرضایت نظردوست افتدوبداندکه ماهرچندبدیم امادوستش داریم ومنتظرش هستیم که همانابه یقین یوسف ماآمدنی است.