گاهی اوقات اندر احوالات خودم فکر می کنم و اینکه برای مولای سفر کرده ام چه کاری انجام داده ام که اگر فردا روزی مولا از سفر آمد به آن افتخار کرده و سینه سپر کنم که آقاجان با همه بضاعت اندکی که داشتم ، کارهایی را درجهت رضایت شما و خدمت گذاری به آستان پرمهرتان انجام دادم.
همیشه دغدغه ذهنی من این بوده که برای رضایت او کاری انجام دهم و یا اعمال و رفتارم طوری باشد که قلب نازنین او را به درد نیاورده و آزرده خاطر نسازم . قلبی که امروز مالامال از غم وغصه است .اما هزاران افسوس که این فقط دغدغه ذهنی بوده و در عمل فرسنگها ازآن حقیقتی که باید باشد دور است. من فقط ادعای دوستی و محبت او را دارم و بازار عملم کساد کساد است. مولا از من محب و پیرو کارهایی را می خواهد که من آنها را انجام نمی دهم . خیلی با خودم کلنجار می روم و این جدال جالب و عجیب است . چیزی را می خواهم و در نفسم خود را به واسطه عدم انجام آن امور ملامت می کنم و در واقعیت نیز برای رسیدن به آن لنگ می زنم . شابد بتوان گفت دلیل اصلی آن این است که نبود مولایم را باور ندارم و متوجه نیستم که نبود او چه ضایعه ای است برای من . باورندارم که نعمتی بزرگ را در کنار خود ندارم . برای من یقینی نشده است که نبود امام در ظاهر چه مصیبت بزرگ و عظمایی است. نمی دانم که از چه فیوضاتی به واسطه نبودن او محروم مانده ام .
اگر شدت انتظار درمن قوی بود و نبود او را برای خود سلمه ای می دانستم قطعا حال و روز من اینگونه نبود و در فراق یار می سوختم و در جهت رضایت و خدمت گذاری او سر ازپا نمی شناختم . اگر سوخته بودم ، آتش هجر او باید زندگی مرا مختل می ساخت همان گونه که اگر به مصیبتی دنیوی دچار شوم همه امور را برای رفع آن بسیج می کنم . اما آنقدر اسیر رنگهای دنیا شده ام که از رنگ الهی غافل مانده ام. آنقدر خود را مشغول کرده ام و ملعبه دست دنیا شده ام که گم شدن یک اسکناس هزار تومانی مرا بیشتر غمین می کند تا هجران و نبود مولایم.
این حقیقت زندگی من و تمام کسانی است که با خواندن این متن و صحه گذاشتن بر این نوشتار خود را چون من در زمره غافلین دانسته و درعین داشتن محبت مولایشان از اینکه برای او کاری نکرده اند خود را مغموم و شرمنده احساس می کنند . به راستی نبود امام در زندگی ما محسوس است؟ آیا شده است شبی را وقتی سر بر بالین می گذاریم غمین و نالان باشیم و افسوس خوریم که مولای غریبمان از سفر نیامد . آقایی که بیش از 1160 سال است بار غم عالمی را بر دوش می کشد و نمی داند به کدامین مصیبت خویش بسوزد و بسازد.
خیلی حرف دارم که برای شما قلمی کنم و درد دلی با شما رفقای همراه خودم داشته باشم . اما باید کاری کرد و از یک جا ، قدمی برای او برداشت و به مدد خود مولا و آن پدر مهربان برای او خدمتی کرد و شاید بهترین کارها ( آنطور که به عقل ناقص این حقیر می رسد) انجام واجبات و ترک محرماتی باشد که از ناحیه مقدسه آن ذوات نورا نی به ما رسیده است و گام بعدی در این غربت زدایی آشنایی با آن جناب و کسب معارف دین و سوق دادن قلوب مردم خسته از ناملایمات روزگار به سوی آن جناب باشد . قلوب مردم آماده است و منتظر هستند تا فردی  تذکری دهد تا زنگارها از دلها زدوده شده  و دلها متوجه آن جناب گردد که همانا بحث منجی و مصلح کل یک بحث فطری است که در نهاد همه انسانها گذاشته شده و باید آنانی که با این منبع نور قرابتی دارند دلهای باقی مردمان را متوجه آن قطب دایره امکان نمایند . به امید روزی که همه عالم تحت لوای مولای سفرکرده دوران زیبای ظهور را درک نمایند .