درد دلی باخود
گاهی اوقات اندر احوالات خودم فکر می کنم و اینکه برای مولای سفر کرده ام چه کاری انجام داده ام که اگر فردا روزی مولا از سفر آمد به آن افتخار کرده و سینه سپر کنم که آقاجان با همه بضاعت اندکی که داشتم ، کارهایی را درجهت رضایت شما و خدمت گذاری به آستان پرمهرتان انجام دادم.
همیشه دغدغه ذهنی من این بوده که برای رضایت او کاری انجام دهم و یا اعمال و رفتارم طوری باشد که قلب نازنین او را به درد نیاورده و آزرده خاطر نسازم . قلبی که امروز مالامال از غم وغصه است .اما هزاران افسوس که این فقط دغدغه ذهنی بوده و در عمل فرسنگها ازآن حقیقتی که باید باشد دور است. من فقط ادعای دوستی و محبت او را دارم و بازار عملم کساد کساد است. مولا از من محب و پیرو کارهایی را می خواهد که من آنها را انجام نمی دهم . خیلی با خودم کلنجار می روم و این جدال جالب و عجیب است . چیزی را می خواهم و در نفسم خود را به واسطه عدم انجام آن امور ملامت می کنم و در واقعیت نیز برای رسیدن به آن لنگ می زنم . شابد بتوان گفت دلیل اصلی آن این است که نبود مولایم را باور ندارم و متوجه نیستم که نبود او چه ضایعه ای است برای من . باورندارم که نعمتی بزرگ را در کنار خود ندارم . برای من یقینی نشده است که نبود امام در ظاهر چه مصیبت بزرگ و عظمایی است. نمی دانم که از چه فیوضاتی به واسطه نبودن او محروم مانده ام .
اگر شدت انتظار درمن قوی بود و نبود او را برای خود سلمه ای می دانستم قطعا حال و روز من اینگونه نبود و در فراق یار می سوختم و در جهت رضایت و خدمت گذاری او سر ازپا نمی شناختم . اگر سوخته بودم ، آتش هجر او باید زندگی مرا مختل می ساخت همان گونه که اگر به مصیبتی دنیوی دچار شوم همه امور را برای رفع آن بسیج می کنم . اما آنقدر اسیر رنگهای دنیا شده ام که از رنگ الهی غافل مانده ام. آنقدر خود را مشغول کرده ام و ملعبه دست دنیا شده ام که گم شدن یک اسکناس هزار تومانی مرا بیشتر غمین می کند تا هجران و نبود مولایم.
این حقیقت زندگی من و تمام کسانی است که با خواندن این متن و صحه گذاشتن بر این نوشتار خود را چون من در زمره غافلین دانسته و درعین داشتن محبت مولایشان از اینکه برای او کاری نکرده اند خود را مغموم و شرمنده احساس می کنند . به راستی نبود امام در زندگی ما محسوس است؟ آیا شده است شبی را وقتی سر بر بالین می گذاریم غمین و نالان باشیم و افسوس خوریم که مولای غریبمان از سفر نیامد . آقایی که بیش از 1160 سال است بار غم عالمی را بر دوش می کشد و نمی داند به کدامین مصیبت خویش بسوزد و بسازد.
خیلی حرف دارم که برای شما قلمی کنم و درد دلی با شما رفقای همراه خودم داشته باشم . اما باید کاری کرد و از یک جا ، قدمی برای او برداشت و به مدد خود مولا و آن پدر مهربان برای او خدمتی کرد و شاید بهترین کارها ( آنطور که به عقل ناقص این حقیر می رسد) انجام واجبات و ترک محرماتی باشد که از ناحیه مقدسه آن ذوات نورا نی به ما رسیده است و گام بعدی در این غربت زدایی آشنایی با آن جناب و کسب معارف دین و سوق دادن قلوب مردم خسته از ناملایمات روزگار به سوی آن جناب باشد . قلوب مردم آماده است و منتظر هستند تا فردی تذکری دهد تا زنگارها از دلها زدوده شده و دلها متوجه آن جناب گردد که همانا بحث منجی و مصلح کل یک بحث فطری است که در نهاد همه انسانها گذاشته شده و باید آنانی که با این منبع نور قرابتی دارند دلهای باقی مردمان را متوجه آن قطب دایره امکان نمایند . به امید روزی که همه عالم تحت لوای مولای سفرکرده دوران زیبای ظهور را درک نمایند .
دوست مهربان به وبلاگ خوش آمدید.دیدم هرکس به کاری سرگرم وازبهرکاری می نویسداماکسان اندکی ازاینهمه هیاهواوراطلب می کنند.غربت اوزخمه ای به دلم بود.برای همین کارکوچکی تقدیم یوسف فاطمه کردم امیدکه موردرضایت نظردوست افتدوبداندکه ماهرچندبدیم امادوستش داریم ومنتظرش هستیم که همانابه یقین یوسف ماآمدنی است.