هنوز فاصله دارم
ناله اش به آسمان رفته بود. سوز ناله اش اثرگذار بود یا پیوستگی آن٬ هر چه بود رسول خدا را از منبر پایین کشانید. برایش آغوش کشید و او را در گرمای محبت خود فشرد. ساکتش کرد و باز بر فراز منبر رفت.
جمادی بیش نبود. فقط یک ستون بود. ستونی که شده بود تکیه گاه بهترین خلق خدا به هنگام ایراد خطبه. اصحاب دیدند که پیامبر خدا این چنین خسته می شود. اجازه گرفتند . منبری ساختند. چندی بعد منبر که مهیا شد همین که حضرت بالا رفته و خواستند سخن آغاز کنند ستون ناله اش بلند شد و ... و بعد ستون حنانه نام گرفت. رسول خدا فرمودند: اگر او را در آغوش نمی گرفتم و ساکتش نمی کردم تا قیامت ناله می نمود.
*****
از جماد کم ترم؟ آن ستون چه فهمید از آن وجود مبارک که حنانه شد؟
پس چرا هنوز دوریش برایم ناگوار نیست؟ چرا کم بود حضورش را در روزمره گی هایم حس نمی کنم؟
شاید٬ شاید دلیلش این باشد که هنوز آن طور که باید او را دوست ندارم...
شنیده ام آن حدیثی را که از لبان دُرر بار خاتم پیامبران خارج شده است که فرمودند:
«دروغ می گوید کسی که ادعای محبت من و خاندانم را دارد اما من و اهل بیتم را از خود و فرزندانش بیشتر دوست نداشته باشد...»
تا خون نشود دل ها دلدار نمی آید تا دل نشود عاشق آن یار نمی آید
دوست مهربان به وبلاگ خوش آمدید.دیدم هرکس به کاری سرگرم وازبهرکاری می نویسداماکسان اندکی ازاینهمه هیاهواوراطلب می کنند.غربت اوزخمه ای به دلم بود.برای همین کارکوچکی تقدیم یوسف فاطمه کردم امیدکه موردرضایت نظردوست افتدوبداندکه ماهرچندبدیم امادوستش داریم ومنتظرش هستیم که همانابه یقین یوسف ماآمدنی است.