برای تو!
تا كي درانتـظـارتوشب راسحـــركنم شب تاسحـــربيادرخت ناله سركنــــم
ايغايب ازنظرنظــــري كن بحال من تاچندسيل اشك روان از بصركنـــــــم
چشمــم براه وحال تباه والم فـزون ازهجــرت ارتزاق بخــون جگر كنـــــم
بگذشت عمرو راه وصال تو طي نشد آياشودكه بررخ خوبــت نظركنــــــــم
اندرهواي فيض لقـــاي تو روزو شب خـودراقرين محنت ورنج وخطـركنــــم
اي فيض بخش عالـم امكان عنايتي كن تادرآستــان جلالـت گذركنـــــــم
درهركجا تويي چه برضوي چه ذيـطوي منـت گذار تاكه بسويت سفـركنــــم
دست مرابگــــير كه ازپافتــــاده ام باشد كه درره توفــداجـان وسركنـــم
حيرانم ولقاي تو مي خواهم اي حبيب خود آگهي به آنكه سخن مختصر كنم
ديوان حيران :علامه سيد حسن ميرجهاني
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت ۹:۴۳ ب.ظ توسط احسان
|
دوست مهربان به وبلاگ خوش آمدید.دیدم هرکس به کاری سرگرم وازبهرکاری می نویسداماکسان اندکی ازاینهمه هیاهواوراطلب می کنند.غربت اوزخمه ای به دلم بود.برای همین کارکوچکی تقدیم یوسف فاطمه کردم امیدکه موردرضایت نظردوست افتدوبداندکه ماهرچندبدیم امادوستش داریم ومنتظرش هستیم که همانابه یقین یوسف ماآمدنی است.